تبليغاتX
دستبند پرسپولیس دستبند استقلال
بازی فوتبال FIFA 2010

لاغری در 10 دقیقه

آموزش نحوه ماساژ دادن

مهره مار
اس ام اس جدید::عاشقانه::سرکاری::فلسفی

اس ام اس جدید::عاشقانه::سرکاری::فلسفی

صافی (داستان)

شخصی نزد همسایهاش رفت و گفت:
گوش کن! می
خواهم چیزی برایت تعریف کنم. دوستی به تازگی در مورد تو میگفت...
همسایه حرف او را قطع کرد و گفت:
قبل از اینکه تعریف کنی، بگو آیا حرفت را از میان سه صافی گذرانده
ای یانه؟

- کدام سه صافی؟
- اول از میان صافی واقعیت.
آیامطمئنی چیزی که تعریف میکنی واقعیت دارد؟
- نه. من فقط آن را شنیدهام. شخصی آن را برایم تعریف کرده است.
- سری تکان داد و گفت:
پس حتما آن را از میان صافی دوم یعنی خوشحالی گذرانده
ای. مسلما چیزی که میخواهی تعریف کنی، حتی اگر واقعیت نداشته باشد، باعث خوشحالیام می شود.
- دوست عزیز، فکر نکنم
تو را خوشحال کند.
- بسیار خوب، پس اگر مرا خوشحال نمی
کند، حتما از صافی سوم، یعنی فایده، رد شده است.
آیا چیزی که می
خواهی تعریف کنی، برایم مفید است و به دردم می خورد؟

- نه، به هیچ وجه!
همسایه گفت:
پس اگر این حرف، نه واقعیت دارد، نه خوشحال کننده است و نه مفید،
آن را پیش خود نگهدار و سعی کن خودت هم زود فراموشش کنی...

+ نوشته شده در  88/08/04ساعت 12:8  توسط محمد  | 

داستان کوتاه و خواندنی از ماجرای ملا ، درويش و دخترک

یک ملا و یک درويش كه مراحلي از سير و سلوك را گذرانده بودند و از ديري به دير ديگر سفر مي كردند ، سر راه خود دختري را ديدند در كنار رودخانه ايستاده بود و ترديد داشت از آن بگذرد.
وقتي ان دو نزديك رودخانه رسيدند دخترك از آن ها تقاضاي كمك كرد. درويش بلا درنگ دخترك را برداشت و از رودخانه گذراند.
دخترك رفت و آن دو به راه خود ادامه دادند و مسافتي طولاني را پيمودند تا به مقصد رسيدند. در همين هنگام ملا كه ساعت ها سکوت كرده بود خطاب به همراه خود گفت:« دوست عزيز! ما نبايد به جنس لطيف نزديك شويم. تماس با جنس لطيف بر خلاف عقايد و مقررات مكتب ماست. در صورتي كه تو دخترك را بغل كردي و از رودخانه عبور دادي.» درويش با خونسردي و با حالتي بي تفاوت جواب داد:
« من دخترك را همان جا رها كردم ولي تو هنوز به آن چسبيده اي و رهايش نمي كني..»

+ نوشته شده در  87/12/03ساعت 3:11  توسط محمد  | 

داستان: زخمهای عشق

چند سال پیش در یک روز گرم تابستان پسر کوچکی با عجله لباسهایش را درآورد و خنده کنان داخل دریاچه شیرجه رفت. مادرش از پنجره نگاهش میکرد و از شادی کودکش لذت میبرد. مادر ناگهان تمساحی را دید که به سوی فرزندش شنا میکند. مادر وحشت زده به سمت دریاچه دوید و با فریاد پسرش را صدا زد. پسر سرش را برگرداند ولی دیگر دیر شده بود .... تمساح با یک چرخش پاهای کودک را گرفت تا زیر آب بکشد. مادر از راه رسید و از روی اسکله بازوی پسرش را گرفت. تمساح پسر را با قدرت میکشید ولی عشق مادر به کودکش آنقدر زیاد بود که نمیگذاشت او بچه را رها کند. کشاورزی که در حال عبور از آن حوالی بود، صدای فریاد مادر را شنید، به طرف آنها دوید و با چنگک محکم بر سر تمساح زد و او را کشت. پسر را سریع به بیمارستان رساندند. دو ماه گذشت تا پسر بهبودی مناسب بیابد. پاهایش با آرواره های تمساح سوراخ سوراخ شده بود و روی بازوهایش جای زخم ناخنهای مادرش مانده بود.
خبرنگاری که با کودک مصاحبه میکرد از او خواست تا جای زخمهایش را نشان دهد. پسر شلوارش را بالا زد و با ناراحتی زخم ها را نشان داد، سپس با غرور بازوهایش را نشان داد و گفت : این زخم ها را دوست دارم، اینها خراش های عشق مادرم هستند ....

+ نوشته شده در  87/12/02ساعت 2:59  توسط محمد  | 

:: داستان کوتاه : مورچه...

 

 

ديروقت است .دوباره سر و صداي غُرولُند زنش بلند خواهد شد.مست و پاتيل ، از هميشه خرابتر، مي رسد دم در خانه . روي در ، جايي كه بايد كليد بيندازد ، مورچه درشتي را مي بيند . دلش نمي آيد مورچه را بكشد. با كليد « او» را پايين مي اندازد. در را باز مي كند . داخل مي خواهد بشود كه به صرافت مي افتد مورچه را دنبال كند .مستانه راه می افتد. زیرنور زرد لامپ مورچه را می بیند  كه رفته توی حیاط . مورچه مي رود و جلوي درِ راهرو داخلي خانه مي ايستد . در بسته است . مرد دستگيره را به پايين مي فشارد و داخل مي شود.مورچه جلوتر‌است‌. كُند مي رود ، اما جلوتر است.مورچه مي‌پيچد تا برود داخل اتاق خواب . مرد پيش از آن در را باز كرده . زنش ، برهنه ، انگار منتظر مردش باشد خوابيده.در روشنايي كمرنگي كه از پنجره به داخل اتاق مي‌ريزد ، مورچه را پيدا مي كند مورچه مي رود جلوتر و مرد پشت‌سرش‌. مورچه بدون توجه به مرد مي رود كنار « زن مرد » دراز مي كشد .


منبع

+ نوشته شده در  87/05/09ساعت 21:30  توسط محمد  | 

:: داستان كوتاه ماهي گير ثروتمند...

يك بازرگان موفق و ثروتمند ،از يك ماهي گير شاد كه در روستايي در مكزيك زندگي مي كرد و هرروز تعدادكمي ماهي صيد مي كرد و مي فروخت پرسيد : چقدر طول مي كشد تا چند تا ماهي بگيري ؟
ماهي گير پاسخ داد: : مدت خيلي كمي
بازرگان گفت : چرا وقت بيشتري نمي گذاري تا تعداد بيشتري ماهي صيد كني؟
پاسخ شنيد: چون همين تعداد براي سير كردن خانواده ام كافي است .
بازرگان متعجب پرسيد : پس بقيه وقتت را چيكار مي كني؟
ماهي گير جواب داد: با بچه ها يم گپ مي زنم . با آن ها بازي ميكنم . با دوستانم گيتار مي زنم .
بازرگان به او گفت : اگر تعداد بيشتري ماهي بگيري مي تواني با پولش قايق بزرگتري بخري و با درآمد آن
قايق هاي ديگري خريداري كني آن وقت تعداد زيادي قايق براي ماهيگيري خواهي داشت .
بعد شركتي تاسيس مي كني و اين دهكده كوچك را ترك مي كني و به مكزيكوسيتي مي روي و
بعدها به نيويورك وبه مرور آدم مهمي مي شوي .
ماهي گير پرسيد : اين كار چه مدتي طول مي كشد و پاسخ شنيد : حدودا بيست سال .

و بازرگان ادامه داد: در يك موقعيت مناسب سهام شركتت را به قيمت بالا ميفروشي و اين كار ميليون ها دلار نصيبت مي كند.
ماهي گير پرسيد : بعد چه اتفاقي مي افتد ؟
بازرگان حواب داد : بعد زمان باز نشستگيت فرا مي رسد . به يك دهكده ي ساحلي مي روي براي تفريح ماهي گيري ميكني . زمان بيشتري با همسر وخانواده ات مي گذراني و با دوستانت گيتار مي زني و خوش ميگذراني.
ماهي گير با تعجب به بازرگان نگاه كرد
اما آيا بازرگان معناي نگاه ماهي گير را فهميد؟
+ نوشته شده در  87/05/09ساعت 16:27  توسط محمد  | 

:: تو فکر عوض کردنش نباش!!!...

 

   مردي مي‌خواست زنش را طلاق دهد. دوستش علت را جويا شد و او گفت: اين زن از روز اول

   هميشه مي خواست من را عوض كند. مرا وادار كرد سيگار و مشروب را ترك كنم. لباس بهتر

   بپوشم ، قماربازي نكنم ، در سهام سرمايه‌گذاري كنم و حتي مرا عادت داده كه به موسيقي

   كلاسيك گوش كنم و لذت ببرم! دوستش گفت: اينها كه ميگي چيز بدي نيست! مرد گفت:

    ولي حالا حس مي‌كنم كه ديگر اين زن در شان من نيست!

 

  *********************************

 

       نتيجه اخلاقي : سعي نكنين كسي رو به زور عوض كنين و نخواين از طرف مقابلتون يه

             ايده ال بسازيد ( ايده ال تو چشم همست ) يا ديگران اونو ازتون مي گيرن يا خودش

            توقعاتش زياد ميشه و از پيشتون ميره.  پس قبل از نزديك شدن به كسي تو فكر 

             عوض كردنش نباشيد اونو همون جور كه هست قبول كنين .

+ نوشته شده در  87/04/30ساعت 13:33  توسط محمد  | 

:: از همه قویترم!!...

 روزی، سنگتراشی که از کار خود ناراضی بود و احساس حقارت می کرد، از نزدیکی خانه بازرگـانی

 رد می شد. در باز بود و او خانه مجلل، باغ و نوکران بازرگان را دید و به حال خود غبطه خورد و با

 خود گفت: این بازرگان چقدر قدرتمند است! و آرزو کرد که مانند بازرگان باشد. در یک لحظه، او

 تبدیل به بازرگانی با جاه و جلال شد.

 

 تا مدت ها فکر می کرد که از همه قدرتمند تر است، تا این که یک روز حاکم شهر از آنجا عبور کرد،

 او دید که همه مردم به حاکم احترام می گذارند حتی بازرگانان. مرد با خودش فکر کرد: کاش من

 هم یک حاکم بودم، آن وقت از همه قوی تر می شدم! در همان لحظه، او تبدیل به حاکم مقتدر شهر

 شد.

 

 در حالی که روی تخت روانی نشسته بود، مردم همه به او تعظیم می کردند. احساس کرد که نور

 خورشید او را می آزارد و با خودش فکر کرد که خورشید چقدر قدرتمند است. او آرزو کرد که خورشید

 باشد و تبدیل به خورشید شد و با تمام نیرو سعی کرد که به زمین بتابد و آن را گرم کند.

 

 پس از مدتی ابری بزرگ و سیاه آمد و جلوی تابش او را گرفت. پس با خود اندیشید که نیروی ابر از

 خورشید بیشتر است، و تبدیل به ابری بزرگ شد.

 

 کمی نگذشته بود که بادی آمد و او را به این طرف و آن طرف هل داد. این بارآرزو کرد که باد شود و

 تبدیل به باد شد. ولی وقتی به نزدیکی صخره سنگی رسید، دیگر قدرت تکان دادن صخره را نداشت.

 با خود گفت که قوی ترین چیز در دنیا، صخره سنگی است و تبدیل به سنگی بزرگ و عظیم شد.

 

 همان طور که با غرور ایستاده بود، ناگهان صدایی شنید و احساس کرد که دارد خرد می شود. نگاهی

 به پایین انداخت و سنگتراشی را دید که با چکش و قلم به جان او افتاده است!

+ نوشته شده در  87/04/30ساعت 13:19  توسط محمد  | 

:: ماجرای طنز چهار دانشجو...

ماجرای طنز چهار دانشجو
چهار دانشجو که به خودشان اعتماد کامل داشتند یک هفته قبل از امتحان پایان ترم به مسافرت رفتند و با دوستان خود در شهر دیگر حسابی به خوشگذرانی پرداختند...

 در ادامه مطلب...
 
ادامه مطلب
+ نوشته شده در  87/04/26ساعت 13:23  توسط محمد  | 

:: تيزهوشي يک مادر زرنگ!...

تيزهوشي يک مادر زرنگ!

خانم حميدي براي ديدن پسرش مسعود ، به محل تحصيل او يعني لندن آمده بود‎. او در آنجا متوجه شد كه پسرش با يك هم اتاقي دختر بنام Vikki ‎ زندگي ميكند. كاري از دست خانم حميدي بر نمي آمد و از طرفي هم اتاقي مسعود هم خيلي خوشگل بود.
او به رابطه ميان آن دو ظنين شده بود و اين موضوع باعث كنجكاوي بيشتر او مي شد. مسعود كه فكر مادرش را خوانده بود گفت : " من ميدانم كه شما چه فكري مي كنيد ، اما من به شما اطمينان مي دهم كه من و Vikki فقط هم اتاقي هستيم‎ .
حدود يك هفته بعد‎ ، Vikki پيش مسعود آمد و گفت : " از وقتي كه مادرت از اينجا رفته ، قندان نقره اي من گم شده ، تو فكر نمي كني كه او قندان را برداشته باشد ؟‎ " "خب، من شك دارم ، اما براي اطمينان به او ايميل خواهم زد‎."
او در ايميل خود نوشت‎ : مادر عزيزم، من نمي گم كه شما قندان را از خانه من برداشتيد، و در ضمن نمي گم كه شما آن را برنداشتيد . اما در هر صورت واقعيت اين است كه قندان از وقتي كه شما به تهران برگشتيد گم شده.‎" با عشق، مسعود
روز بعد مسعود يك ايميل به اين مضمون از مادرش دريافت نمود‎ :سر عزيزم، من نمي گم تو با Vikki رابطه داري ! ، و در ضمن نمي گم كه تو باهاش رابطه نداري . اما در هر صورت واقعيت اين است كه اگر او در تختخواب خودش مي خوابيد ، حتما تا الان قندان را پيدا كرده بود‎. با عشق ، مامان.... 
+ نوشته شده در  87/04/25ساعت 21:59  توسط محمد  | 

:: می‌گويند خانم های ایرانی در موفقيت و پيشرفت شوهرانشان نقش بسزايی دارند!!...

ساعد مراغه‌ای از نخست وزيران دوران پهلوی نقل کرده بود:
زمانی که نايب کنسول شدم با خوشحالی پيش زنم آمدم و اين خبر داغ را به اطلاع سرکار خانم رساندم...
اما وی با بی‌اعتنايی تمام سری جنباند و گفت «خاک بر سرت کنند؛ فلانی کنسول است؛ تو نايب کنسولی؟!»
گذشت و چندی بعد کنسول شديم و رفتيم پيش خانم؛ آن هم با قيافه‌ايی حق به جانب...
باز خانم ما را تحويل نگرفت و گفت «خاک بر سرت کنند؛ فلانی معاون وزارت امور خارجه است و تو کنسولی؟!»
شديم معاون وزارت امور خارجه؛ که خانم باز گفت «خاک بر سرت؛ فلانی وزير امور خارجه است و تو...؟!»
شديم وزير امور خارجه گفت «فلانی نخست وزير است... خاک بر سرت کنند!!!»
القصه آنکه شديم نخست وزير و اين بار با گام‌های مطمئن به خانه رفتم و منتظر بودم که خانم حسابی يکه بخورد و به عذر خواهی بيفتد.
تا اين خبر را دادم به من نگاهی کرد؛ سری جنباند و آهی کشيد و گفت:
«خاک بر سر ملتی که تو نخست وزيرش باشی!!!»
+ نوشته شده در  87/04/21ساعت 18:53  توسط محمد  | 

:: عقاب...

  مردی تخم عقابی پیدا کرد و آن را در لانه ی مرغی گذاشت. عقاب با بقیه ی جوجه ها از تخم بیرون

  آمد و با آنها بزرگ شد. در تمام زندگی اش همان کارهایی را انجام داد که مرغها می کردند برای پیدا

  کردن حشرات و کرمها زمین را میکند و قدقد می کرد و گاهی با دست و پا زدن بسیار، کمی در هوا

  پرواز میکرد.

  سالها گذشت و عقاب پیر شد. روزی پرنده ی با عظمتی را بالای سرش بر فراز آسمان دید. او با 

  شكوه تمام فقط با یک حرکت بالهای طلاییش، بر خلاف  جریان شدید باد پرواز میکرد . عقاب پیر

  تعجب زده نگاهش کرد و از همسايه اش پرسيد: این کیست؟ همسایه اش پاسخ داد: این یک عقاب

  است ، سلطان پرندگان. او متعلق به آسمان است و ما زمینی هستیم.

 عقاب مثل یک مرغ زندگی کرد و مثل یک مرغ مُرد زیرا فکر میکرد یک مرغ است.

 

  *****************************************************

    نتيجه اخلاقي :  یادمون نره که کی هستیم و چه استعداد هايي داريم مثل اون عقاب

 نباشيم كه با شرايط محيط خودمونو وفق بديم بايد عقاب واقعي باشيم . بايد خوب

               خودمونو بشناسيم و استعدادهامونو كشف كنيم و جديشون بگيريم.

 يكي بياد اينارو به خودم بگه!!!

+ نوشته شده در  87/04/17ساعت 0:50  توسط محمد  | 

:: چشم...

 دختری نابینا زندگی می کرد که به خاطر نابینا بودن از خویش متنفر بود. او از همه نفرت داشت الا

 نامزدش. روزی دختر به پسر گفت اگر روزی بتواند دنیا را ببیند ، آن روز ، روز ازدواجشان خواهدبود.

 تا اینکه سرانجام شانس به او روی آورد و شخصی حاضر شد تا یک جفت چشم به دختر اهدا کند.

 آن گاه بود که توانست همه چیز از ، جمله نامزدش را ببیند.

 پسر شادمانه از دختر پرسید: آیا زمان ازدواج ما فرا رسیده؟ دختر وقتی دید پسر نابینا است ، شوکه

 شد. بنابراین در پاسخ گفت: متاسفم ، نمی توانم با تو ازدواج کنم ، آخه تو نابینایی.

 پسر در حالی که به پهنای صورتش اشک می ریخت از کنار تخت دور شد. بعد رو به سوی دختر کرد

 و گفت: بسیار خوب ، فقط از تو خواهش می کنم مراقب چشمان من باش.


+ نوشته شده در  87/04/16ساعت 23:38  توسط محمد  | 

:: فرشته نگهبان (داستانک طنز)...



مرد داشت در خیابان حرکت می کرد که ناگهان صدایی از پشت گفت:

- اگر یک قدم دیگه جلو بری کشته می شی.

 

مرد ایستاد و در همان لجظه اجری از بالا افتاد جلوی پاش.مرد نفس راحتی کشید و با تعجب دوروبرشو نگاه کرد اما کسی رو ندید.بهر حال نجات پیدا کرده بود. به راهش ادامه داد.به محض اینکه می خواست از خیابان رد بشه باز همان صدا گفت:

 

- ایست!

 

مرد ایستاد و در همان لحظه ماشینی با سرعت عجیبی از جلویش رد شد.بازم نجات پیدا کرد.مرد پرسید تو کی هستی و صدا جواب داد م فرشته نگهبان تو هستم. مرد فکری کرد و گفت:

پس اون موقعی که من داشتم ازدواج می کردم تو کدوم گوری بودی؟

پ.ن : مرد عاشق تا وقتی با عشق خود ازدواج نکرده نا تمام است....

         وقتی که ازدواج کرد کارش تمام است!!!!!
+ نوشته شده در  87/04/14ساعت 0:33  توسط محمد  | 

:: عشق ، برای همیشه...

پیرمرد و پیرزن عاشق دوست داشتن

  به قلم سروش صحت : با پسري جوان و پيرمردي که با گوشي موبايلش ور مي رفت عقب تاکسي نشسته بوديم. پسر جوان از پيرمرد پرسيد؛«مي خواهيد پيامک بفرستيد؟»

پيرمرد گفت؛«پيامک چيه؟» پسر گفت؛«اس ام اس» پيرمرد گفت؛«بله.»

پسر گفت؛«کمک مي خواهيد؟» پيرمرد گفت؛«چه کمکي؟» پسر گفت؛«منظورم اينه که بلديد اس ام اس بفرستيد؟» پيرمرد گفت؛«اس ام اس فرستادن که کاري نداره.» پسر پرسيد؛«با کي اس ام اس بازي مي کنيد؟»

پيرمرد لبخندي زد و گفت؛«نمي تونم بگم.» جوان گفت؛«نه، جدي…»

پيرمرد گفت؛«با دوستم.» جوان پرسيد؛«لاو ترکوندين؟» پيرمرد گفت؛«تو سن و سال ما ديگه نمي ترکه.» جوان پرسيد؛«واقعاً؟» پيرمرد گفت؛«چه مي دانم، شايد هم بترکه.» هنوز لحظه يي نگذشته بود که جواب اس ام اس رسيد. جوان گفت؛«ماشاالله دستشون هم تنده.» پيرمرد گفت؛«اول ها تند نبود ولي تازگي ها خوب شده.» بعد اس ام اس را خواند و پرسيد؛«always يعني بيشتر وقت ها؟»

جوان گفت؛«يعني هميشه، For ever.» پيرمرد لبخند زد و مشغول جواب دادن شد.

جوان پرسيد؛«چند سالشونه؟» پيرمرد گفت؛«sixty two» جوان گفت؛«very good به خدا very good.»
+ نوشته شده در  87/04/12ساعت 19:29  توسط محمد  |