تبليغاتX
دستبند پرسپولیس دستبند استقلال
بازی فوتبال FIFA 2010

لاغری در 10 دقیقه

آموزش نحوه ماساژ دادن

مهره مار
اس ام اس جدید::عاشقانه::سرکاری::فلسفی

اس ام اس جدید::عاشقانه::سرکاری::فلسفی

شمع دل سوخته...!!!!

نخ داخل شمع از شمع پرسید : چرا وقتی من میسوزم تو هم آب میشی؟

شمع گفت مگه میشه کسی که تو قلبمه بسوزه من اشک نریزم؟

+ نوشته شده در  88/01/21ساعت 11:33  توسط محمد  | 

عشق تو کور کرد و کشت مرا

عشق تو کور کرد و کشت مرا

 

فکرو زکرم تو بودی او روزا یادته

                                    اون دل کوچیکه من جلوی پات بود یادته

رفتیو با رفتنت پا گزاشتی رو دلم

                                    سرم داره گیج میره تو کجایی عشقه من

وقتی میخواستی بری گفتی بهم غصه نخور

                                             دلو سپردم من به تو غصه نخور

گفتم بهت زود بیا دل من تنگه برات

                                        تو نرفتیو میگی آخه عزیز دلت میاد

میگفتی من برمیگردم خیلی زود

                                       دلو جونم همشون فدای یه تاره موت

ولی رفتیو خیلی وقته نامه ندادی تو برام

                                        آخه پس چی شد بگو تو جواب نامه هام

یه نامه همش دادی همون شده آب غذام

                                       نمیدونی یه غمیه بهم میگه باهات میام

من غمو می خوام چکار آخه تو بهم بگو

                                      فقط نگو دوست ندارم جونه من اینو نگو

آخه عاشقت بودم دیوانه وار باور بکن

                                     دل من تنگه به راحت تو منو یاریم بکن

شبا یه غمی میاد تویه سینم باهام حرف میزنه

                                     می خواد نا امید کنه از نا امیدی دم میزنه

شایدم دیگه نیای این جوری که بوش میاد

                                فکر کنم وقتی بیای ببینی جنازم رو دوش میاد

اون موقع بگو ببینم دلت برام تنگ میشه ؟

                                   این زمین و آب گل برای تو چه رنگ میشه؟

خلاصه کشتی مارو با این ادائو اشوه هات

                                    دل من تنگه برات* تنگه برات* تنگه برات

وای الان صبح میشه هو هنوز که من نخوابیدم

                                   یه روز دیگم تموم شدش ولی من نفهمیدم

دفتر شعرم دیگه پر شده کجایی تو می خوام برم

                                 دیگه کاری ندارم اینجا روی زمین دارم میرم 

تو نبودیو غمت عشقه تو کشت مارو

                                          زیر خاک دفنمو خاک خورد مارو
+ نوشته شده در  88/01/17ساعت 14:10  توسط محمد  | 

مراحل تکامل عشق

عشـق مـيـان دو فـرد طــي چنـــدين مرحله متفاوت تكامل مي يـابد كه به مـنـظور بــقاي عشق هر كدام ازاين مراحل اهميت خاص خود را دارا ميباشد اين مراحل شامل:

مجذوب شدن، دلربايي، هوس (اشتياق مفرط)، صميميت و تعهد است:

۱- مرحله مجذوب شدن

واكنــش مـثـبـت نسـبت به يك شخص است كه خود به دو مرحله تقسيم بندي ميگردد:

* مجذوب شدن فيزيكي :

هنگامــي روي مــــي دهد كه جـسم شمـا نــــسبت به يك شخص از خود واكنش نشان ميدهد. واكنشهايي همچون: افزايش ضربان قلب، افزايش درجه حرارت بدن، تعريق كف دستها و دلهرگي. اين مرحله سطحي ترين و ابتدايي ترين مرحله عشق ميباشد اما در عين حال يكي از قدرتمند ترين عوامل است.

* مجذوب شدن عاطفي :

هنگامي كه اوضاع و احوال مساعد و مطلوب باشد شكل ميگيرد. پس از آنكه شما از لحاظ فيزيكي مجذوب شخصي گرديد سپس باب گفتگو را با وي خواهيد گشود و اگر متوجه شديد كه اشتراكاتي با يكديگر دارا ميباشيد از قبيل سرگرميها، طرز تفكر، ايدئولوژي، شغل، تحصيلات، علايق و ديگر زمينه هاي مشترك سپس از لحاظ احساسي مجذوب يكديگر خواهيد گشت.

همچنين مجذوب شدن از لحاظ عاطفي حتي ميتواند در فقدان مجذوب شدن از لحاظ فيزيكي نيز به وقوع بپيوندد. در اين صورت پيوند و رابطه مستحكم تري ممكن است ميان دو فرد ملاقات كننده پديد آيد. زيرا پيشداوريها و پيش فرضهاي مبتني بر ظاهر فيزيكي ديگر وجود نخواهند داشت.

۲- دلربايي

در اصل به عمل تلاش براي تاثيرگذاري و جلب توجه و نظر فردي ديگر توسط توجه متقابل و اهداي هدايا و غيره اطلاق ميگردد. دلربايي نيز دو قسم است: دلربايي خودخواهانه و دلربايي غير خودخواهانه و با خلوص نيت.

* دلربايي خود خواهانه :*

هنگامي روي ميدهد كه شما اقدام به اعمال رمانتيك ميزنيد صرفا بمنظور منفعت شخصيي خودتان. مانند هديه دادن براي تحت تاثير قرار دادن شريك خود. در واقع شما دلربايي را بعنوان يك آلت و به عنوان معامله بكار ميبريد. * دلربايي خالصانه : * هنگامي روي ميدهد كه شما تنها براي دلخوشي و لذت شريكتان دست به اعمال رمانتيك ميزنيد. شما نيز تنها از خوشحالي و لذت شريك خود ابراز خوشنودي ميكنيد.

دلربايي (و يا عشق) خودخواهانه خيلي زود به سردي گراييده و زايل ميگردد. اما دلربايي ( و يا عشق) عاري از هر گونه خودخواهي تداوم خواهد يافت. از آنجايي كه دلربايي و رمانتيك بودن يك عمل ميباشد بسياري از افراد كه مدت زيادي را با يكديگر گذرانده اند آن را به دست فراموشي ميسپارند اما با تلاش آگاهانه قادر خواهند بود شعله هاي آن را مجددا افروخته سازند.

۳- مرحله هوس-اشتياق مفرط

آرزوي داشتن فردي، تا آن حد كه جدايي از آن فرد غير ممكن ميگردد. اين هنگامي است كه رابطه احساسي مبدل به رابطه فيزيكي ميگردد. اين مرحله بسيار حائز اهميت است. اين مرحله لحظه اي است كه رابطه به يك دو راهي منشعب ميگردد كه دو فرد ميبايد يكي از آن دو راه را براي ادامه مسير برگزينند: يك راه كه به تباهي مي انجامد و مسير ديگر كه به مرحله والاتر منتهي ميگردد.

۴- مرحله صمیمیت

به يك ارتباط تنگاتنگ و بسيار نزديك اطلاق ميگردد. دو فرد افكار، عقايد، احساسات و روياهايشان را با يكديگر قسمت ميكنند. در يك صميمت حقيقي چيزي براي پنهان ساختن از يكديگر وجود نخواهد داشت. صميميت يك پديده ناگهاني نبوده بلكه يك روند تدريجي و پيشرونده ميباشد كه هيچگاه متوقف نميگردد. هرگاه صميميت در يك رابطه وجود نداشته باشد ممكن است آن رابطه براي مدتي دوام بياورد اما هميشگي نخواهد بود.

۵- مرحله تعهد

به التزام براي صادق و وفادار ماندن به همسر خود در سراسر سختيها و خوشيهاي زندگي اطلاق ميگردد. اگر شما قادر بوده ايد تا اين مرحله از عشق پيشروي كنيد پس چرا ميخواهيد به همه چيز پشت پا بزنيد؟ به يكديگر گوش دهيد، با يكديگر سازش كنيد و به خاطر داشته باشيد كه براي دستيابي به اين مرحله و موفقيت مسير دشواري را پيموده ايد. بنابراين قدر جايگاه خود را بدانيد.


 

+ نوشته شده در  88/01/16ساعت 18:13  توسط محمد  | 

دوست دارم لبا لب

دوست دارم لبا لب ، میسوزه عشقم از درد

پر میشم از اسم تو ، هر ثانیه هر شب

دوست دارم تا فردا ، دوست دارم تا دریا

شاید ببینمت باز ، توی وقت خواب و رویا

 

ساعتی از شقایق ، دقیقه های عاشق

دوست دارم توی بارون ، تمام این دقایق

سبد سبد ستاره ، رو دوش شب سواره

اگه فردا نبــاشه دوست دارم دوبـــاره

+ نوشته شده در  88/01/16ساعت 18:7  توسط محمد  | 

سخنان حكیمانه و كمي عاشقانه

سخنان عاشقانه،سخنان حكيمانه،جملات عاشقانه،عشقولانه

آدما از جنس برگند . گاهی سبزند ، گاهی پائیزن و زردند . زمستون دیده نمیشن . تابستون سایبون سبزند. آدما خیلی قشنگن . حیف كه هر لحظه یه رنگند

اگر خاموش بنشینی تا دیگران به سخنت آورند ، بهتر از آنست كه سخن بگویی و خاموشت كنند " . سقراط

کاش به زمانی برگردم که تنها غم زندگیم شکستن نوک مدادم بود ..

ضعفترین كلمه حسرت است . آنرا نخور سستترین كلمه غرور است. آنرا بشكن. لطیفترین كلمه لبخند است. آنرا حفظ كن. صمیمیترین كلمه دوست است. او را فراموش نكن...

آدما از جنس برگند . گاهی سبزند ، گاهی پائیزن و زردند . زمستون دیده نمیشن . تابستون سایبون سبزند. آدما خیلی قشنگن . حیف كه هر لحظه یه رنگند

انكه با زندگی میسازد زندگی را می بازد!! با زندگی نساز.. زندگی را بساز.


كلمات كليدي جستجو:سخنان حكيمانه،جملات عاشقانه،كلمات عاشقانه،سخنان عاشقانه،عشق،عشق جوانان،پند هاي عاشقانه،پند هاي حكيمانه

+ نوشته شده در  87/11/25ساعت 3:17  توسط محمد  | 

قشنگترین و زیبا ترین جملات …

sms love,اس ام اس عاشقانه,sms عاشقانه,جملات عاشقانه 

هر وقت که زمین خوردی ، دست کم چیزی از زمین بردار…

——————–
اگر می خواهید اخلاق کسی را امتحان کنید ، به او قدرت بدهید.

——————–
اگر تمام شب را برای از دست دادن خورشید ، اشک بریزی ، لذت دیدن ستاره ها را از دست می دهی.

——————–
به نور نگاه کن ! سایه ها پشت سرت خواهند بود.

——————–
هرگز امیدی را از کسی سلب نکن ، شاید این تنها چیزی است که او دارد.

——————–
حسود فکر می کند که اگر پای همسایه اش بشکند ، او بهتر می تواند راه برود.

——————–
کسی که کاری نمی کند ، اشتباهی نمی کند و کسی که اشتباهی نمی کند ، چیزی یاد نمی گیرد.


بقيه در ادامه مطلب...

sms love,اس ام اس عاشقانه,sms عاشقانه,جملات عاشقانه


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  87/11/23ساعت 20:43  توسط محمد  | 

:: عشق چست؟ (حکایتی زیبا و آموزنده)...

شاگردی از استادش پرسيد: ” عشق چست؟ “

استاد در جواب گفت: ” به گندم زار برو و پر خوشه ترين شاخه را بياور. اما در هنگام عبور از گندم زار، به ياد داشته باش که نمی توانی به عقب برگردی تا خوشه ای بچينی! “

شاگرد به گندم زار رفت و پس از مدتی طولانی برگشت. استاد پرسيد: “چه آوردی؟ “

و شاگرد با حسرت جواب داد: ” هيچ! هر چه جلو ميرفتم، خوشه های پر پشت تر ميديدم و به اميد پيدا کردن پرپشت ترين، تا انتهای گندم زار رفتم .”

استاد گفت: ” عشق يعنی همين! “

شاگرد پرسيد: ” پس ازدواج چيست؟ “

استاد به سخن آمد که : ” به جنگل برو و بلندترين درخت را بياور. اما به ياد داشته باش که باز هم نمی توانی به عقب برگردی! “

شاگرد رفت و پس از مدت کوتاهی با درختی برگشت . استاد پرسيد که شاگرد را چه شد و او در جواب گفت: ” به جنگل رفتم و اولين درخت بلندی را که ديدم، انتخاب کردم. ترسيدم که اگر جلو بروم، باز هم دست خالی برگردم.”

استاد باز گفت: ” ازدواج هم يعنی همين!!

پی نوشت: این حکایت در حالی که بسیار قدیمیست اما آموزنده و زیباست و من بارها در اجتماع به این حکایت فکر می کنم و درستی اون رو در فکرم تایید می کنم !!!

منبع

+ نوشته شده در  87/05/09ساعت 16:51  توسط محمد  | 

:: خدا کند که دل من در انتظار تو باشد ...

خدا کند که دل من در انتظار تو باشد

درون کلبه قلبم همیشه جای تو باشد

مرا نسیم نگاهت به باغ آینه ها برد

خوشا کبوتر عشقی که در هوای تو باشد

قنوت سبز نمازم به التماس در آمد

چه میشود که مرا خیری از دعای تو باشد

به گور میبرد ابلیس آرزوی دلش را

اگر که تکیه دستم به شانه های تو باسد

در این دیار حریمی برای حرمت دل نیست

بیا حریم دلم باش تا سرای تو باشد

خدا کند که دلم را به هیچکس نفروشم

خدا کند که دل من فقط برای تو باشد...
+ نوشته شده در  87/05/09ساعت 1:29  توسط محمد  | 

:: si tu savais...

si tu savais

Tu me manque déjà

et si tu lis a travers mes yeux,

mon coeur ,tu trouveras

tu verras combien il est malheureux,

combien il a peur,combien il a froid

de savoir que tu ne seras plus là,

que le jour va se lever

et que vide sera mon oreiller

si tu savais comme je voudrais pouvoir te garder

la toujours a mes côtés

                    

 

اگه میدونستی  که چقدر دلم برات تنگ شده

اگه از میان چشم هایم بخونی قلبم را

آن را می یابی

می بینی که چقدر ناراحت و بدبخته

چقدر ترسیده.......چقدر سردشه.......

اگه بدونی اونجا نمی مونی

و زودی میای پیشم

اگه میدونستی می خوام نگهت دارم

پیش خودم برای همیشه

+ نوشته شده در  87/05/09ساعت 1:7  توسط محمد  | 

:: دل تنگم...

امشب دلم غمناک ترین غزلش را سرود

 

در این کوچه های تردید نیست کسی هم آغوشم

 

نیست کسی که معنی دوست داشتن را بلد باشد

 

نیست کسی که بداند راه دوستی کجاست؟

 

نیست هم نفسی که تا آخر این جاده همراهم باشد

 

نیست دست عشقی که پشتیبانم باشد

 

و

 

نیست چشم منتظری که نگرانم باشد...

+ نوشته شده در  87/05/09ساعت 0:39  توسط محمد  | 

:: غم !

حالمان بد نیست غم کم می‌خوریم
       کم که نه! هر روز کم کم می‌خوریم
          آب می‌خواهم، سرابم می‌دهند
                 عشق می‌ورزم عذابم می‌دهند
                          خود نمیدانم کجا رفتم به خواب
                                 از چه بیدارم نکردی آفتاب؟؟
                                           خنجری بر قلب بیمارم زدند
                                                     بی گناهی بودم و دارم زدند...

 

 

 

+ نوشته شده در  87/05/06ساعت 17:40  توسط محمد  | 

:: متن عاشقانه...

 واي، باران؛ باران؛
شيشه پنجره را باران شست.
از دل من اما،
چه کسي نقش تو را خواهد شست؟
من شکو فائي گلهاي اميدم را در روءياهامي بينم،
و ندائي که به من مي گويد:
"گر چه شب تاريک است
دل قوي دار،
سحر نزديک است
از گريبان تو صبح صادق، مي گشايد پر و بال.
تو گل سرخ (نازنين)مني، تو گل ياسمني
تو مثل چشمه نوشين کوهساراني
تو مثل قطره باران نو بهاراني،تو روح باراني
تو چنان شبنم پاک سحري؟
- نه، از آن پاکتري.
تو بهاري؟ نه،-بهاران از توست.
از تو مي گيردوام، هر بهار اينهمه زيبايي را.
گل به گل،سنگ به سنگ اين دشت
يادگاران تواند.
رفته اي اينک و هر سبزه و سنگ
در تمام در و دشت سوکواران تواند.
در دلم آرزوي آمدنت مي ميرد
رفته اي اينک،اما آيا باز بر مي گردي؟
چه تمناي محالي دارم خنده ام مي گيرد!
در ميان من و تو فاصله ها ست.
گاه مي انديشم،
-مي تواني تو به لبخندي اين فاصله را برداري!
تو توانائي بخشش داري.
دستهاي تو توانائي آن را دارد؛
-که مرا، زندگاني بخشد.
وتو چون مصرع شعري زيبا،
سطر برجسته اي از زندگي من هستي.
من در آئينه رخ خود ديدم، و به تو حق دادم.
آه مي بينم،مي بينم
تو به اندازه تنهائي من خوشبختي
من به اندازه زيبائي تو غمگينم
آرزومي کردم،
که تو خواننده شعرم باشي.
-راستي شعر مرا مي خواني؟-
نه،دريغا،هرگز،
باورم نيست که خواننده شعرم باشي.
- کاشکي شعر مرا مي خواندي!-
وقتي تو نيستي، خورشيد تابناک،
شايد دگر درخشش خود را،
و کهکشان پير گردش خود را
از ياد مي برد. و هر گياه،
از رويش نباتي خود، بيگانه مي شود.
افسوس!
آيا چه کسي تو را،
از مهربان شدن با من، مايوس مي کند؟
اي مهربان من،
من دوست دارمت؛
چون سبزه هاي دشت
چون برگ سبز رنگ درختان نارون.
اي قامت بلند مقدس،تنديس جاودان،
اي مرمرسپيد،
اي قامت بلند اي از درخت افرا
گردنفرازتر
از سرو سربلند بسي پاکبازتر
اي آفتاب تابان
از نور آفتاب بسي دلنوازتر
اي پاک تراز برفهاي قله الوند،
تو ،با نوشخند مهر،با واژه محبت،
فرسوده جان محتضرم را ز بند درد
آزاد مي کني.
وبا نوازشت،اين خشکزار خاطره ام را،
آباد مي کني.
اي مرمر بلند سپيد،اي پاکي مجرد پنهان
مهر سکوت را ،زين سنگواره لب سرد ساکتت
-بردار
اي آفريده من،با واژه هاي ناب
در معبد خيالي خود ساختم تو را.
اما،اي آفريده من!
-نه، اي خود تو آفريده مرا،
-اينک،
با من چه مي کني؟؟؟؟؟؟!!!!!!
اي بلند اندام،سياه جامه به تن،دلبر دلير، آن شير
بيا که ديده من
به جستجوي تو گر از دري شده نوميد
گمان مدار که هرگز
-دري دگر زده است
در انتظار اميدم،در انتطار اميد
طلوع پاک فلق را،چه وقت آيا من
به چشم- غو طه ورم در سرشک-
خواهم ديد؟؟؟!!!
تو اي گريخته از من! حصار خلوت تنهايي مرا بشکن
به من بتاب،که سنگ سرد دره ام
که کوچکم،که ذره ام
مرا ز شرم مهر خويش آب کن
مرا به خويش جذب کن،مرا هم آفتاب کن.
دوباره با تو نشستن
- دوباره آزادي؟
مگر به خواب ببينم،
- شبي بدين شادي
اگر تو باز نگردي،به طفل ساده خواهر
که نام خوب تو را
زنام مادر خود بيشتر صدا زده است
چگونه با چه زباني به او توانم گفت:"که بر نمي گردي"
ونام خوب تو در ذهن کودک معصوم
تصوري ست هميشه،
هميشه بي تصوير،هميشه بي تعبير
دوباره با من باش! پناه خاطره ام
اي دو چشم،روشن باش!(فانوس روشن باش)
من ندانم که کيم ،من فقط مي دانم
که تويي،شاه بيت غزل زندگيم
+ نوشته شده در  87/05/05ساعت 20:14  توسط محمد  | 

:: چـرا مـردها به عشـق اهمیـت کمتـری می‌دهنـد؟...

چـرا مـردها به عشـق اهمیـت کمتـری می‌دهنـد؟

«می‌دونم دوستم داره» اما همیشه این احساس را دارم که رابطه ما، برای من مهمتره تا برای او. هر وقت که از سرکار به خانه بر می‌گردم برای دیدنش لحظه‌شماری می‌کنم اما وقتی اون به خونه می‌رسه به نظر نمی‌یاد که اونقدرها هم هیجان‌زده باشه، نمی‌تونم بفهمم چرا؟
«همیشه کارهای خاصی برای نامزدم انجام می‌دم. به مناسبت‌های ویژه براش کارت پستال می‌فرستم، برای بعضی مناسبت‌های به خصوص از قبل برنامه‌ریزی می‌کنم و... اگه اون هم به همین اندازه که من دوستش دارم، دوستم داره چرا این کارها را اون برای من انجام نمی‌ده!» بسیاری از زنان با این جملات ارتباط برقرار می‌کنند چرا که خیلی از زن‌ها با مردهایی زندگی می‌‌کنند که اهمیت کمتری به رابطه و ازدواجشان می‌دهند. این واقعیت ندارد که مردها اهمیت کمتری برای عشق و روابط قائل هستند، بلکه حقیقت این است، رازهایی در این باره وجود دارد که ما زن‌ها می‌بایست آنها را درک کنیم. مردها هویت خود را بیشتر از ناحیه شغل و موفقیت‌هایشان تعریف می‌کنند در حالی که زن‌ها هویتشان را صرفا براساس روابط خود بیان می‌کنند...

در ادامه با ما باشید...

ادامه مطلب
+ نوشته شده در  87/04/31ساعت 23:55  توسط محمد  | 

:: ای کاش می شد...

      

           كاش مي شد اي تنها اميد زندگي

            مي توانستم فراموشت كنم

            يا شبي چون اتش سوزان دل

            در نهيب سينه خاموشت كنم

 

                                              كاش احساس نياز ديدنت

                                               از وجودم چون وجودت دور بود

                                               در دلم اتش نمي زد ان نگاه

                                               كاش ان روز چشمهايم كور بود

 

                                                                                       كاش ان روز در گلستان خيال

                                                                                       اي گل وحشي نمي چيدم تو را

                                                                                       تا نسوزم در خزان ارزو

                                                                                       كاشكي هرگز نمي ديدم تو را

+ نوشته شده در  87/04/30ساعت 13:35  توسط محمد  | 

:: خــــــــــــــــــــــــــــــــدایا. . .

خــــــــــــــــــــــــــــــــدایا. . .

خدایا...فقط به تو امید دارم

دارم آهنگ سایه به سایه احسان رو گوش میدم،خدايا يعني مبتونم تحمل كنم؟يعني بهم اين قدرت رو ميدي؟ شرايطي رو تحمل كنم كه تو اون عشقم هم ازم دوره ،هم خبري ازش ندارم ،همم كه وضعي رو تحمل كنم كه تو اون عشق من كملا ناديده گرفته شه و به جاش...خدايا...

چقدر سخته...نميخوام با فكرش خودم رو عذاب بدم...تا مياد به ذهنم ميگم: بايد تحمل كني...ميتوني،چون دوسش داري،بهش عشق ميورزي

خدا...!ازت يه سوال دارم

اگه روزي قسمت شد و بهم رسيديم و فرصتي شد تا عشقم رو از نزديك نثارش كنم و بهش حس  خوشبختي بدم،آيا قدر اين عشقم رو ميدونه...قدر عشقي كه باعث شده امروز رو تحمل كنم...ميتونه درك كنه به خاطرش چي كشيدم و چيارو تحمل كردم و ميكنم؟قدرش رو ميدونه؟

بدونه يا ندونه اين عشق مال اونه،دوسش دارم خدا

دلم براش تنگ شده...برا صداش ولي شايد الان اون داره...

كمكم كن خدا. . .

+ نوشته شده در  87/04/27ساعت 11:48  توسط محمد  | 

:: و من چه خسته تو را چون سراب مي جويم...

و من چه خسته تو را چون سراب مي جويم...

 سه نقطه هاي تو گاهي هزار واژه ومن

هنوز در تب يك نقطه از لبت بي تاب

هميشه معني صد اضطراب... من، بي تو

هميشه ديدن بي پرده شما در خواب

چه عاشقانه پوچي! تو خوب مي داني

ميان اين همه رويا فقط تويي كمياب

 و من چه خسته تو را چون سراب مي جويم

چه فصل خالي و تلخيست سهم من زين خواب! 

مابقی در ادامه متن...

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  87/04/26ساعت 18:11  توسط محمد  | 

:: عشق از نگاه مردم...

عشق از نگاه مردم

عشق از دید حاج آقا: استغفرالله باز از این حرفای بی ناموسی زدی؟!
(جمله عاشقانه: خداوند همه جوانان رو به راه راست هدایت کنه)

عشق از دید یک ریاضیدان: عشق یعنی دوست داشتن بدون فرمول!
(جمله عاشقانه: آه عزیزم به اندازه سطح زیر منحنی دوستت دارم)

عشق از دید رحیم گوشکوب بقال سر کوچه:
والا زمان ما عشق مشق نبود. ننمون رفت این فاطی اتوماتیک رو واسمون گرفت!
(جمله عاشقانه : هوی فاطی شام چی داریم ؟)

عشق از دید مرتضی ایدزی (در زندان): اوچیکتیم عشقی!
(جمله عاشقانه : خاک زیر پاتیم ... نشاشی که گل میشیم)

عشق از دید ننه بزرگم:
نزن ننه این حرفارو! راستی این دختر بتول خانوم خیلی دختر خوب و با کمالاتیه!
(جمله عاشقانه : بریم خواستگاری ...)

عشق از دید دوست دخترم: عزیزم تو که عاشقمی پس چرا هزینه جراحی دماغمو نمیدی؟! واسه ناهار هم بریم سورنتو... نادیا و دوستشم میان... دوست نادیا واسش یه ماتیز گرفته! تو حتی حاضر نیستی واسه من که اینهمه دوستت دارم یه پراید بخری؟!
(جمله عاشقانه: عزیزم گوشی سونی میخوام... راستی دوستت هم دارم!)

عشق از دید غلام شوفر: رادیاتور عشق من از برایت جوش آمده! باور نداری بر آمپرم بنگر!
(جمله عاشقانه: عزیزم دوست دارم! بووووو بوووووو بوووووغ)

عشق از دید دخترای ترشیده: خدا جون یعنی میشه بیاد خواستگاریم؟!
(جمله عاشقانه : یا شابدالعظیم ۱۰۰۰ تومن نذرت که بیاد خواستگاریم)

عشق از دید ارازل و اوباش (جوات): عشق مشق سرش گرده! خونه خالی نداری؟
(جمله عاشانه : بوووق... آبجی میای بریم کثافتکاری ؟)

عشق از دید بابام: آخه پسر عشق واست نون و آب میشه؟! حالا بگو ببینم باباش چی کارست‌؟
(جمله عاشقانه: برو دختر حاج آقارو بگیر)

عشق از نگاه ننم: وا مگه تو امسال کنکور نداری؟! عشق باشه واسه بعد!
(جمله عاشقانه : اوا غذام سوخت)

+ نوشته شده در  87/04/26ساعت 13:16  توسط محمد  | 

:: چرا عاشق مي شويم چرا متنفر؟!...



برخي عرفا مي گويند ما هفت بدن داريم. بدن فيزيكي يعني همين كه قابل مشاهده است اولين بدن ماست. اما بدن دوم به بعد را با چشم ظاهر نمي تواني ببيني بلكه يك حس شهودي لازم است تا آن را باور كني. در بدن دوم احساسات و عواطف ما شكل مي گيرند. اگر تو عاشقي و اگر متنفري از امكان بالقوه بدن دوم استفاده كرده اي. اين حالات شرايطي هستند كه از استعداد طبيعي بدن دوم ناشي مي شوند. سرچشمة انرژي عشق و تنفر يكي است و اين دو با هم هستند. اين كه چرا از يك فرد به خصوص خوشتان مي آيد و از فرد ديگري متنفر مي شويد تفاوت آنها در طبيعت ارتعاشات آنهاست. در مرحله از رشد معنوي تو سعي مي كني از جهت هاي متضاد فراتررويد و اين را از ديدگاه ديگري هم مي توان بررسي كرد.

    برخي ذهن را به دو بخش خودآگاه و ناخودآگاه تقسيم كرده اند و بودا آن را به 360 بخش تقسيم كرده. احساسي كه نسبت به ديگران داريم به هر دو بخش مربوط مي شود يعني گاهي با ديدن رفتارها و يا شنيدن حرف هاي يك نفر از او بدمان مي آيد و گاهي بدون داشتن دليل واضح و مشخصي از كسي بدمان مي آيد و اين حس از ناخودآگاه ما مي آيد. بخشي ا زذهن كه حد و مرزي ندارد و در مقايسه با بخش آگاه مثل جنگل در برابر باغچه است.

    بخش ناخودآگاه جايي است كه اگر بتواني به آن دست يابي به كمال خواهي رسيد. وقتي از كسي بدت مي آيد از او فرار نكن تو مي تواني به او فكر كني و به دلايلي كه باعث تنفرت شده بيانديشي. اين حس را سركوب نكن فقط به آن فكر كن حتي تظاهر نكن كه متنفر نيستي با آن مواجه شو و دركش كن.

    
    
    اگر حس تنفر نداشتيم
    اگر حس تنفر نبود شما هر غذايي را مي خورديد حتي غذاهاي فاسد شده و گنديده. شما حسي نداشتيد كه شما را باخبر كند.

    اگر حس تنفر نبود شما هر آبي را مي نوشيديد چه آن آب تصفيه بود چه آب يك لجن زار. اگر حس تنفر نبود برايتان فرقي نمي كرد كه كيسة‌ زباله را هر شب بيرون بگذاريد،‌ چون حس بدي به شما دست نمي داد. اگر حس تنفر نبود برايتان فرقي نمي كرد حمام برويد يا نه. شما از كثيفي بدتان مي آيد و براي همين به حمام مي رويد. شما هرگز لباسهايتان را عوض نمي كرديد. سرتان را شانه نمي زديد، اتو نمي كرديد چون حسي نداشتيد كه به شما بگويد مرز زيبايي و زشتي، عشق و تنفر كجاست؟

 

    وجود اين جفت متضاد باعث مي شود كه هر دو را درك كنيم.

+ نوشته شده در  87/04/25ساعت 19:40  توسط محمد  | 

:: خره عاشق...

خره آمد به سوي مادر خويش

بگفت مادر چرا رنجم دهي بيش

برو امشب برايم خواستگاري

اگر تو بچه ات را دوست داري

خره مادر بگفت اي پسر جان

تو را دوست دارم بهتر از جان

ز بين اين همه خرهاي خوشگل

يكي را كن نشان چون نيست مشكل

خر از شادماني جفتكي زد

كمي عر عر نمود و پشتكي زد

بگفت مادر به قربون نگاهت

به قربان دو چشمان سياهت

خره همسايه رو عاشق شدم من

به زيبايي نباشد مثل او خر

بگفت مادر برو پالان تنت كن

برو اكنون بزرگان را خبر كن

به آداب و رسوم زمانه

شدند داخل به رسم عاقلانه

2پالان خريدند پاي عقدش

چقدر خر بودن

به افسار طلا با پول نقدش

خريداري نمودند يك طويله

همان طور كه رسم است در قبيله

خر عاقد كتاب خود بگشود

وصل عقدشان را بنمود

دوشيزه خر خانم آيا راضيه؟

به عقد اين خر خوشبخت در آيه؟

يكي از حاضران گفتا به خنده

عروس خانم به گل چيدن برفته

براي بار سوم خر پرسيد

كه خر خانم سرش يك باره جنبيد

خران عر عر كنان شادي نمودند

به يونجه كام خود شيرين نمودند

به اميد خوشي و شادماني براي اين دو خر در زندگاني

+ نوشته شده در  87/04/25ساعت 16:56  توسط محمد  | 

:: قصه عشق (زیبا و خواندنی)...

وقتی سر کلاس درس نشسته بودم تمام حواسم متوجه دختری بود که کنار دستم نشسته بودو اون من رو داداشی صدا می کرد.به موهای مواج و زیبای اون خیره شده بودم و آرزو می کردم که عشقش متعلق به من باشه.اما اون توجهی به این مسئله نمی کرد.آخر کلاس پیش من اومد و جزوه جلسه پیش رو خواست.من جزومو بهش دادم.بهم گفت: متشکرم.و گونه من رو بوسید.می خوام بهش بگم،می خوام که بدونه،من نمی خوام فقط داداشی باشم.من عاشقشم.

اما...من خیلی خجالتی هستم...علتش رو نمی دونم.

............

تلفن زنگ زد.خودش بود.گریه می کرد.دوست پسرش قلبش رو شکسته بود..از من خواست که برم پیشش.نمی خواست تنها باشه.من هم اینکارو کردم.وقتی کنارش رو کاناپه نشسته بودم.تمام فکرم متوجه اون چشمهای معصومش بود.آرزو می کردم که عشقش متعلق به من باشه.بعد از دو ساعت دیدن فیلم و خوردن ? بسته چیپس خواست بره که بخوابه،به من نگاه کرد و گفت:متشکرم و گونه من رو بوسید.می خوام بهش بگم،می خوام که بدونه،من نمی خوام فقط داداشی باشم.من عاشقشم.

اما...من خیلی خجالتی هستم....علتش رو نمی دونم.

.......

ادامه این داستان زیبا در ادامه مطلب...

ادامه مطلب
+ نوشته شده در  87/04/25ساعت 16:52  توسط محمد  | 

:: بازی حکم...

زندگي مثل بازي حکمه!! مهم نيست که دست خوبي نداري

مهم اينه که يار خوبي داشته باشي؛ اينطوري ‏شايد حتي

 

بتوني بازي باخته رو ببري ...

 

 

+ نوشته شده در  87/04/23ساعت 21:0  توسط محمد  | 

:: عشق دلیل میخواد؟...



 Does Love need a Reason...??
عشق دلیل میخواد؟

Some people never understand
بعضیها هیچوقت نمیفهمند
 بار دختری حین صحبت با پسری که عاشقش بود ،ازش پرسید
Lady :
Why do you like me..? Why do you love me?
چرا دوستم داری؟واسه چی عاشقمی؟

ادامه مطلب
+ نوشته شده در  87/04/23ساعت 11:18  توسط محمد  | 

:: همسر آینده ام...

می توانی خوشحال باشی، چون من دختر کم توقعی هستم.
اگر می گویم باید تحصیلکرده باشی، فقط به خاطر این است که بتوانی خیال کنی بیشتر از من می فهمی!

اگر می گویم باید خوش قیافه باشی، فقط به خاطر این است که همه با دیدن ما بگویند"داماد سر است!" و تو اعتماد به نفست هی بالاتر برود!

اگر می گویم باید ماشین بزرگ و با تجهیزات کامل داشته باشی، فقط به این خاطر است که وقتی هر سال به مسافرت دور ایران می رویم توی ماشین خودمان بخوابیم و بی خود پول هتل ندهیم!


اگر از تو خانه می خواهم، به خاطر این است که تا آخر عمر در و دیوارآن، خاطره اش را برایم حفظ کنند و هرگوشه اش یادآور تو باشد!


اگر عروسی آن چنانی می خواهم، فقط به خاطر این است که فرصتی به تو داده باشم تا بتوانی به من نشان بدهی چقدر مرا دوست داری!

اگر می گویم هرسال برویم یک کشور را ببینیم، فقط به خاطر این است که سالها دلم می خواست جواب این سوال را بدانم که آیا واقعا به هرکجا که روی آسمان همین رنگ است؟! اگر تو به من کمک نکنی تا جواب سوالاتم را پیدا کنم، پس چه کسی کمکم کند؟!

اگر از تو توقع دیگری ندارم، به خاطر این است که به تو ثابت کنم چقدر برایم عزیزی!
و بالاخره...

اگر جهیزیه چندانی با خودم نمی آورم، فقط به خاطر این است که به من ثابت شود تو مرا بدون جهیزیه سنگین هم دوست داری و عشقمان فارغ از رنگ و ریای مادیات است!!

منبع:وبلاگ ژولی پولی

+ نوشته شده در  87/04/23ساعت 9:47  توسط محمد  | 

:: ای کاش...


سالها مراجعه به دکترهای متخصص برای جدا کردن ما از یک دیگر بی فایده بود و من هر روز لعنت
می فرستادم به روزی که تو را در آغوش کشیدم و آرزو کردم: ای کاش تا آخر عمر در آغوش هم  بمانیم!
+ نوشته شده در  87/04/22ساعت 0:0  توسط محمد  | 

:: به اميد دنياي شاد...

سنگي كه طاقت ضربه تيشه را ندارد تنديس زيبا نخواهد شد  .. از ضربه تيشه خسته نشو كه وجودت شايسته تنديس است.

سلام....

خداييش چرا بايد زير فشار زندگي كمر خم كنيم... چرا بايد بناليم.... اصلا چرا زندگي سواره ماست

بياين كمر خم نكنيم ... جلوش شاخ وايسيم.... آه و ناله نكنيم كه غم و  سختي پر رو بشه و  بخواد به ما غلبه كنه.......  بياين ما سواره زندگي باشيم و افسار اونو به هر طرف خواستيم بكشيم...

دنياي شاد

 
+ نوشته شده در  87/04/21ساعت 15:51  توسط محمد  | 

:: با عشق چه زیباست...



چقدر خوب است کسی باشد تنهایی هایت را  بااو تقسیم کنی. شادی هایت را و غصه هایت را ..کسی که همیشه کنارتو است.کنار تو راه میرود. کنار تو نفس میکشد.لمس گرمای تن او . لمس گرمای دستان او ، نفسهای او را حس کردن ، طپش قلبش را شنیدن. که این ،لمس زندگی است.
همیشه کسی هست که برای خوشحال کردنش نقشه بکشی. همیشه کسی هست که یواشکی برایش شاخه ای گل روی لباسهایش بگذاری.چیزی که دوست دارد را برایش بخری.  همیشه کسی هست که روز های بارانی ، با او  زیر باران قدم بزنی .همیشه کسی هست که با هم به تماشای غروب بنشینید. دست در دست هم در جاده ای دراز تا افق با هم بروید و بگویید و بخندید ...همیشه کسی هست که روس شنهای ساحل پای برهنه راه بروید ... و با هم عظمت دریا را نظاره کنی..آتشی کنار ساحل روشن کنی و ساعت ها با او و در اغوش او به شعله ها خیره شوی..
همیشه برای هم هستید.اماده و با آغوشی باز.خداوند شما را برای هم افرید . برای شاد کردن هم و برای دلداری دادن ها. برای آرامش دادن ها ...
 چقدر خوب است که کسی باشد که تنها به خاطر وجودش ارامشی بی نظیر در دل تو خانه میکند.کسی که لبخندش  برای تو بی همتاست. کسی که تو را در مشکلات تنها نمی گذارد. کسی که، بودنش به تو انرژی مضاعف میدهد.کسی که به خاطر او مشکلات را تحمل میکنی .
.چقدر خوب است کسی باشد  که منتظر رسیدن او به خانه باشی. به استقبالش بروی.و یا به امید دیدن لبخند او که در خانه به انتظارت نشسته  ، خستگی های کاررا حس نکنی و هر طور شده خود را به خانه برسانی تا در آشیان گرمی که با هم ساخته اید دمی در آغوش هم از این دنیای پر درد دور شوید. در آغوش هم اوج بگیرید و لذت زندگی را بچشید.
چقدر زیبااست  وقتی  با تلاش خانه ای با هم می سازید. خانهای کوچک و گرم. گرم از صفاو مهربانی که در قلب شماست . از پاکی عشق شما است و و از طراوت جوانیتان.
 و چقدر خوب است که عاشق هم هستید.عاشق بودن خیلی بهتر از عاشق نبودن است. چه بسیار کسانی که در حسرت عاشق شدن هستند و ...
عشق واقعی آن قدر ها هم که فکر میکنید سخت نیست . کافی است بی ادعا باشی و بهترین ها را تنها برای او بخواهی. آن وقت او هم همه چیز را برای تو میخواهد ..دیگر چه چیز از این بهتر؟


.
برای همه شما ..برای همه دوستانم که به زودی به آشیانه های  خود می روند.از صمیم قلب کوچکم و با تمام وجودآرزوی خوشبختی میکنم.


کم کم دارم باور می کنم ، این شعر و قصه ها ، فقط شعر و قصه است .
برای رفع غصه است.


اگر هم قرار است عشقی باشه و عاشق پیشه ای پیدا بشه
به یقین رهگذر کوچهٌ شیدایی ما که نمیشه.


من تو فکرم که کجای کار من می لنگه...؟
تو میگی : ای بابا، عشق کدومه.  همه اش  یه مشت جفنگ است !


راست میگی تو ..


دل چی چیه ؟
قلوه چیه ؟
جیگر بخور ...قوت داره...!!!



+ نوشته شده در  87/04/19ساعت 14:58  توسط محمد  | 

:: جدایی ها...

 

 

 

 

 

كاش قلبم درد پنهاني نداشت. چهره ام هرگز پريشاني نداشت

 

كاش برگه هاي آخر تقويم عشق ، خبر از يك روز باراني نداشت

 

كاش مي شد راه سخت عشق را بي خطر پيمود و قرباني نداشت

 

كاش ميشد عشق را تفسير كرد. دست و پاي عشق را زنجير كرد

 

كاش يا رب آشنايي ها نبود

يا به دنبالش جدايي ها نبود...
+ نوشته شده در  87/04/19ساعت 4:11  توسط محمد  | 

:: دوست داشتن...

love

هيچ وقت از دوست داشتن انصراف نده حتي اگه کسي بهت دروغ گفت

بازم بهش فرصت بده … عشق رو تجربه کن حتي اگه توش شکست

بخوري …اينو بدون که اگه کسي وارد زندگيت شد و گذاشت رفت علاوه بر

اينکه خاطره بجا ميزاره مي تونه يه تجربه هم بجا بزاره!
+ نوشته شده در  87/04/19ساعت 4:10  توسط محمد  | 

:: دادگاه عشق...

 

                      در دادگاه عشق ...

                      قسمم قلبم بود

                      وكيلم دلم

                      و حضار جمعي از عاشقان و دلسوختگان.
                      قاضي نامم را بلند خواند

                      و گناهم را دوست داشتن تو اعلام كرد

                      و پس محكوم شدم به تنهايي و مرگ.
                     كنار چوبه ي دار از من خواستند تا آخرين خواسته ام را بگويم

                     و من گفتم: به تو بگويند ...

                                      ...:: دوستت دارم ::...

+ نوشته شده در  87/04/16ساعت 23:52  توسط محمد  | 

:: کاش . . .

 

 

كاش قلبم درد پنهاني نداشت. چهره ام هرگز پريشاني نداشت

كاش برگه هاي آخر تقويم عشق ، خبر از يك روز باراني نداشت

كاش مي شد راه سخت عشق را بي خطر پيمود و قرباني نداشت

كاش ميشد عشق را تفسير كرد. دست و پاي عشق را زنجير كرد

كاش يا رب آشنايي ها نبود

يا به دنبالش جدايي ها نبود . . .
+ نوشته شده در  87/04/16ساعت 15:49  توسط محمد  | 

:: آدمک...


آدمک آخر دنياست بخنــــد
آدمک مرگ همين جاست بخنــد
دست خطــي که تو را عـاشق کرد
شوخي کاغــذي ماست بخنــد
آدمک خر نشــوي گريه کني !
کل دنيا ســراب است بخنــد
آن خدايي که بزرگش خواندي
به خدا مثل تو تنهاست بخنـد .... !
+ نوشته شده در  87/04/16ساعت 15:40  توسط محمد  | 

:: عشــق يعني...

عشــق يعنـي لايـق مريـــم شــدن
عشــق يعني با خـدا هـمدم شدن
عشــق يعنـي جـام لبـريز از شـراب
عشــق يعني تشنگي يعني سراب
 


 

عشــق يعني خواستن و بر دل زدن
عشــق يعنـي سـوخـتن و پرپر زدن
عشــق يعنـي سالهاي عمر سخت
عشــق يعنـي چون همـيشه باختن


 

عشــق يعنـي حسرت شبهاي گرم
عشــق يعنـي يـاد يـك رويــاي گـرم
عشــق يعني تا ابد فــــــاني شدن
عشــق يعني عابد و زاهــــد شدن

 


 

عشــق يعني همچو ليلا خون شدن
يا چو مجــنون راهـــي صحـــرا شدن
عشــق يعني همچو من شيدا شدن
عشــق يعني قطــــره و دريـــا شدن

 

عشــق يعني زخم كوه بيــــستون
عشــق يعني ناله هاي درد و خون
عشــق يعني در جهان رسوا شدن
عشــق يعني يـــكه و تـــنها شدن

 


 

عشــق يعني التماس و انتظار
عشــق يعني تا ابد با من بمان
عشــق يعني با پرستو پـر زدن
عشــق يعني آب بــــر آذر زدن


 

عشــق يعني چـون محـمـــد پا به راه
عشــق يعني هـمـچو يوسف قعر چاه
عشــق يعني بيستون كندن به دست
عشــق يعني زاهــــد اما بُـت پرسـت

+ نوشته شده در  87/04/16ساعت 10:57  توسط محمد  | 

:: دلتنگم...

يه مسافر يه غريبه
يه شبم بي پنجره
می روم با کوله بار سرگذشت و خاطره
خسته ام از خستگي ها
خسته از اين لحظه ها
مي شمارم لحظه ها را
بر نمي آرم صدا

قصه هاي من غمگين
اگه تلخه اگه شيرين
مي روم تا واسه فردا
بسازم دنياي رنگين

هر جا مي رم همه مي گن
يه غريبه اومده
نمي بينم هم صدايي اينم از بخت بده

من پر اميد اما دلم در التهابه
مي رم که تا در غربتم نوري بتابه
اي زندگي بيزارم از بيهوده بودن
مي رم که تا پيدا کنم فرداي روشن

هر جا مي رم همه مي گن
يه غريبه اومده
نمي بينم هم صدايي اينم از بخت بده
+ نوشته شده در  87/04/12ساعت 20:5  توسط محمد  | 

عشق چیست؟...

پرسيدند : هنگام غروب خورشيد چرا زرد رنگ است ؟
گفت : از بيم جدايي .
خورشيد با همه ء درخشندگي در پايان هر روز ناپديد مي شود و جاي خويش را به تاريکي مي دهد ولي آفتاب عشق جاودانه در آسمان دل مي درخشد و جان مي بخشد و اين روزي است که شبي بدنبال ندارد .
پرسيدم : عشق چيست ؟ گفت : آتشي است .
گفتم : مگر آن را ديده اي ؟ گفت : نه در آن سوخته ام .
عشق را با تمام وجود فرياد بزن تا به جهانيان ثابت کني : " تمام مسيرها به سمت مشترک مورد نظر اشغال نمي باشد . "
به كوه گفتم عشق چيست؟! لرزيد
به ابر گفتم عشق چيست؟! باريد
به باد گفتم عشق چيست؟! وزيد
به پروانه گفتم عشق چيست؟! ناليد
به گل گفتم عشق چيست؟! پرپر شد
به انسان گفتم عشق چيست؟! اشك از ديدگانش جاري شد و گفت:ديوانگيست!!!
+ نوشته شده در  87/04/11ساعت 20:25  توسط محمد  |